
نذار بهت عادت کنم .... جدائی سخته گل من
تو میری و یادت میره ...میشکنه تنها دل من
نذار بهت عادت کنم ...دچار یعنی موندگار
توکه نمیمونی پیشم... داغت رو دلم نذار
کنار عطر روسریت... نذار بهار و گم کنم
نذار که تو شب چشات را فرار و گم کنم
نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه
ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب خیال
قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود.
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود.
بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود.

چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟

خیلی در تلاطمی ، آرام و قرار نداری ،
به دنبال راه فرار هستی یا به دنبال راه دیدار ؟
کوله بارت را بستی و سوار قطار زمان شدی
به من بگو در کدامین ایستگاه به پیشوازت بیایم ؟
سوت قطار به صدا در می آید و قطار هر لحظه بیشتر سرعت می گیرد
می خواهد هر چه زودتر به آخر زمان برسد

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر
روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

قسمت ما شده انگار صبرو تنهايى و دورى
به خدا واست ميميرم كافيه بگى چه جورى

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

هروقت تونستی پر کلاغ رو سفید کنی آتیش رو بوس کنی توی آب یه نفس عمیق بکشی
اون وقت من هم میتونم تو رو فراموش کنم

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش

خوب اینم آپ این تا ماه دیگه محمد نمیاد
نظر یادتون نره

محمدو فراموش نکنیدخدانگهدارتا ماه بعد...
